سلام دوستان ،بنظرم کسی که نمی نویسه فرد موفقی نیست ،مثل من
من از بچگی عادت به مشق نوشتن نداشتم تا الان که تو وجودم ریشه کرده ،خدا به داد دانش اموزای الان برسه که دیگه معلومه ایندشون ![]()
ادامه پست قبل
خداروشکر سفر خوبی بود و اکثرا اشنا بودن من که شمارش از دستم رفته که چند بار به راهیان نور رفتم ، اونجا اقای خ را هم دیدم یبار که گوشی دادم ازمون فیلم بگیره ،دید کیفیتش خوبه اومد گوشی را ازم گرفت تا نصف روز کلی باش فیلم وعکس گرفت ،
یه همکارم گفت خدایی تو دوست پسری عشقی چیزی نداری اخه بهت پیامی چیزی بده و ایشون ببینه گفتم نه بابا ایشون مورد اعتماده منم که میدونم موردی ندارم😂
غروب پنجشنبه برگشتیم
هویزه که رفتیم یه همکارم گفت ت بیا بریم سر مزار شهیدی که میگن شوهر میده ،من به محض اینکه شنیدم یه خنده بلند کردم گفتم وو من روم نمیشه خخخ گفت بابا بیا ،گفتم خب کدومش هست گفت کاری نداره که نگاه کن ببین کدومش دختر زیاد دورش نشسته من بازم کنترلم رفت و یه خنده بلند کردم 😂😂😂
خلاصه خیلی راحت پیدا شد 😁 شهید علی حاتمی رفتیم نشستیم و من یه دست به مزار زدم وچند متر اون طرف تر رفتم تو سایه نشستم ،هرچی زور زدم زیاد نمیدونستم چه حاجتی بخوام اخه دختر مجرد زیاد دورم هست نمیدونستم برای خودم ویا اونا دعا کنم 😁 دعا کردم که یه شوهر بیاد که هردو همو دوست داشته باشیم و وفادار باشه اخه وفا کم شده
شلمچه هم رفتیم ورودی حسینبه خیلی سربند اویزون کرده بودن موقع اومدن یه همکار دیگه گفت ت بیا من گره میزنم ازم عکس بگیر ،گفتم یا خداااااا اینا چرا یهو اینقدر گره خوردن ،گفت اخه حاحت میکنن وگره میزنن 😂 تو دلم گفتم پس بگو تو این کره خاکی فقط منم که یاد این چیزا نیستم ،خلاصه ازش عکس گرفتم گفتم خب از منم فیلم بگیر من گره زدم فیلم گرفت ولی فکر کنم یادم رفت حاجتمو بخوام😁😁
اینبار اتوبوس نویی بود بالشتک داشت و این اولین باری بود که توی اتوبوس راحت بودم😊
اونجا شیرینی و چند گیره روسری برای همکارا کادو اوردم یه سطل خرمای سه کیلویی هم به قیمت ۱۰۰ برای اقا ر خریدم که هرکی دیدش گفت وای این چیه خلاصه وقتی اوردم خونه مادرم گفت زشته بهش نده ،خلاصه دوباره رفتم مغازه پشت خونه دو کارتن خرمای دیگه خریدم 😁