امروز ساعت ۷:۱۵ رفتم هنرستان، صف صبحگاه را رفتم ببینم چی میگن،بعد که تمام شد، بعضی دانش اموزان پنج سال قبلم که اومده بودن رشته ی فنی اومدن پیشم و معرفت نشون دادن ، یکیشون کمکم وسایل را برداشتن تا دم دفتر
کل مدرسه از حیاط تا دفتر مدرسه تا کلاسا کلا گرد خاک بود ،انگار این مدرسه هیچ وقت تمیز نشده ،واقعا مدرسه ی کثیف و بی روحی بود ادم یه روزه افسردگی می گرفت داخلش
همکاران یکی یکی میومدن دفتر تا کلی فرق دارند با معلمان دوره ابتدایی ،چندتایی هم لاک زده بودن (موقع رفتن به مدرسه با خودم میگفتم عیب از لباسام نگیرن ،چون تو مدرسه ی خودمون فقط من لباس فرم واین چیزا را نمیپوشم و به حساب قرتیشونم
) وقتی دیدم تا اینا هر پوششی آزادن انگار ،خیالم راحت شد ،دیگه هرچی دوست دارم میتونم از این پس بپوشم
همون اول صبح مدیر ده دقیقه به حساب جلسه بود صحبت کرد (تا حالا جلسه ی اول صبح ندیده بودم
)
وقتی رفتم کلاس یه سه تا از بچه ها را شناختم که یکیش دانش اموزم تو دوره کرونا بود و من بعد که اسمش خوندم متوجه شدم ،ایشون حتی اشاره نکرده بود که من معلمش بودم (دوره کرونا چون انلاین بوده ،بین دانش اموز و معلم علاقه ای صورت نگرفت ولی برعکس حضوریا هنوز با محبتن)
وقتی شروع به تدریس کردم ، بجز چند نفرشون اغلب خوابالو،کسل و بی روح بودن ، زنگ اول خورد به یکیش گفتم چرا خوابت میومد ،گفت خانوم اخه صدات انگار داشتی داستان میگفتی خوابم گرفت![]()
زنگ دوم که شد دیگه اغلب لمیده بودن انگار صد سال نخوابیده بودن
یه لحظه گفتن خانوم میزاری بخوابیم ،گفتم باشه پنج دقیقه بخوابید ، پنج دقیقه که شد با زود یه چهار نفرشو بلند کردم که بسه ![]()
ساعت ۱۰:۱۵ که شد رفتم اداره پست که وسایل نوشت افزاری خریداری شده را برای اقای ش که ملکان تبریز هست پست کنم ولی گفتن متاسفانه باید ببرم دفتر پیش خوان خصوصی
وقتی رفتم پیش خوان گفت فردا صبح بارگیری میشه ،همونجا زنگ همکارم اقای د زدم تو میتونی پستش کنی امروز ،گفت بله وخودش همون لحظه اومد ازم تحویل گرفت که از دفتر پستی خودش ارسال کنه که خداروشکر همون ظهر ارسالش کرد (ولی هنوز هزینه ازم نگرفته که من به فکرم هر جوری فردا براش پرداخت کنم) پسر با معرفتیه همین پنج شنبه عقدش بود و دیروز شیرینی اورده بود مدرسه
با اروزی خوشبختی برای تمام جوانان