این دو هفته ماجراها داشتم وکلی ریسک
الان منتظر حرکت اتوبوس هستم؛ انشاءالله راهی قم برای، دورهی پادکست.
این دو هفته ماجراها داشتم وکلی ریسک
الان منتظر حرکت اتوبوس هستم؛ انشاءالله راهی قم برای، دورهی پادکست.
تو حیاط ما که امشب اصلا ماه پیدا نیست
یعنی بر منم نماز ایات واجبه 😀
کسی که با پای خودش نیومده دیدنم ، من شال و کلاه کنم برم تو کوچه به دیدنش😔
نیم ساعت بعد: ماه فهمید براش نقشه کشیدیم ونمی خواهیم نماز بخونیم براش ، خودش با پای خودش اومد منت کشی و کلا اومده وسط حیاطمون ،نماز واجب شدیم 😁
امشب از ساعت یک تا الان وبلاگ یه نفرو تقریبا فقط فروردینشو خوندم
چه افکار خوبی دارن ،کمی آرام بخش بود
زن برادرم امشب دوستاش مهمونش هستن
ساعت چهار تا الان دخترش را اورده پیش ما ، کل خونواده بسیج شدیم برای نگهداریش
نزدیک یک ساعت نیم که برق رفته ،همه کلافه شدیم ،هر کدوممون بادبزن به دست بالا سرش و هی بغل ، لالایی و...
از اردیبهشت تا حالا سه شنبه ها کلاس پادکست دارم ،استاد خیلی ادم خوش اخلاق و با حوصله ای هست ،
من دقیفا نبم ساعت قبل از کلاس تند تند یه تکلیف سر هم میکنم
هفته ی قبل دیگه پیشرفت کردم و سر کلاس از هوش مصنوعی مطلب گرفتم وفوری هم تو کلاس اجرا کردم که چند تپق زدم 😢،استاد گفت ببینم این مطلب از خودت نیست ، گفتم استاد نه از چت حی پی تی
بازکلی توضیح داد وگفت ده دقیقه بهتون وقت میدم که یه داستان، مطلب، چیزی از خودتون بنویسید ، که تو ده دقیقه فکرم کار نمیکرد باز تقلب کردم و فقط دو جاشو تغییر دادم
باز موقع اجرا همون جا را که تغییر دادم خوب نخوندم و استاد گفت بازم از خودت نیست 😁 گفتم باور کن استاد این تکه اش از خودمه 😊😃
خلاصه هرچی خوندم و اجرا کردم ،استاد کلا سرتا پا ایراد گرفت
صدام اصلا پختگی لازم را نداره
برای این سه شنبه تکلیف این بود که ،یه مطلب بنویسیم و روش کار کنیمـ ودر کلاس اجرا کتیم دوباره
دیگه اوج پیشرفتم این هفته گل کرد و دو ساعت قبل از کلاس ،شروع کردم به فکر کردن ، که چه مطلبی اماده کنم
هیچی به ذهمم نرسید ،اومدم وبلاگ را زیرورو کردم یه مطلب بدرد بخوری کپی کردم و چند جاشو ویرایش زدم و در کلاس اجرا کردم
استاد بازم از اجرام ایراد گرفت و در اخر گفت کلا از حفظ اجرا کن
منم چون از حفظ میخواستم اجرا کنم بعضی جزییات اون ماجرا هم میومد تو ذهنم با کلی تغییرات احرا کردم
گغت خیلی بهتر از قبلی بود ولی تکیه کلام زیاد داشتی باید برطرف کتی و ....
من از صدای یکی از خانمای کلاس خیلی تعریف کردم ،استاد گفت اصلا اینطور نیست ،ایشون چون قبلا کلاسی چیزی رفته و صداش را پرورش داده وگرنه ما صدای بد نداریم ،و گفت اصلا از لهجه هم میتونی استفاده کنی ،هیچ مشکلی نداره😀
(ولی من خودم تن صدای خانم ر را خیلی دوست دارم )
صدای من تازه یه درصد پخته و پرورش یافته شده😁
پ ن: الان اذون گفتن و من هنوز نخوابیدم ،پاشم نماز بعد خواب تا نماز ظهر😀
امروز صبح بعد دوماه رفتم مدرسه و چند سوهان هم برای مدیر ومعاونا بردم
"معاون امروز گفت مامان ب گفته چرا خانم ت بچمو نمره قابل داده بعد این همه خوندن و میخوام برم اداره ازش شکایت کنم-برگه ها را که دیدم ،ای خدااا این که تمامشو باز نیاز گرفته چه توقعی داشته ،اومدم خوندم زنگش زدم اگر نمره واقعیش را میخواهی بدم و اشتباه کردم که زود همون قابل قبول بهش دادم"
ولی مدیر مدرسه نبود دیگه سهمشو همراه با یه کیف فانتزی و یه روسری و تکه پارچه که از کربلا ومشهد تبرک داشتم بردم به نگهبانی اداره دادم که همکارم خانم ک بیاد تحویل بگیره چون از قبل گفته بود از کربلا یه تکه پارچه برام از بی بی شریف تبرک کن
بعد رفتم امور متوسطه گغتم میخوام کامل موظفیم بشه متوسطه یا هنرستان گفتن اصلا امور ابتدایی موافقت نمیکنن و نمیشه چون اونا نیرو کم دارن مخصوصا نیروی خوب را نمیزارن وگرنه اونا موافق باشن مشکلی نیست ،دیگه پیش معاون و امور ابتدایی رفتم که معاون گفت مگه ما چند نیروی خوب تو ابتدایی داریم که شما بخواهی در بیای واصلا نمیشه
ولی من بیشتر بخاطر سه دلیل دوست ندارم دیگه ابتدایی باشم ،یکی اینکه هنوز ارشدم تو حکمم لحاظ نشده و دو سه تومن کمتر هست و روی تمام پرداختیام تاثیر داره ، دیگری بخاطر همین خانم م که تازه شده مسئول ابتدایی و یکی هم کلا حسی نسبت به مدرسمون دیگه ندارم (هفت سال بسه یه جا موندن)
به نظر خودم ، برای حفظ یه ارتباط ،هر فرد باید کم و بیش یه اندازه وقت و انرژی بزارن
اگر یکی از طرفین دید ،طرف مقابل داره منت میزاره یا خیلی کمتر از تو برات وقت میزاره و یا فقط منتظر هست تو بهش سر بزنی و خوب و بد و مشکلاتت براش مهم نیست ،باید تو دلت بگی برو بدرک ،و خیلی زود فاصله گرفت و رفت
قول داده بودم امروز صبح برم مدرسه،ولی وقتی بلند شدم ،دیدم حوصله ندارم رفتم خوابیدم تا ساعت ۱۲ ، همون لحظه برق رفت، دیگه نماز خوندم ودیدم نمیشه چای،درست کرد ،اشتهای غذا هم نداشتم
باز بلافاصله بعد نماز خوابیدم تا ساعت ۱۵:۳۰ ،یه عذای زوری خوردم ،دیدم حالت تهوع و سردرد دارمـ ،قرص سردرد هم نداشتیم ،به جاش یه قرص سرماخوردگی خوردم 😀 وباز خوابیدم تا ساعت ۲۰:۰۰
پ ن : نیروهای اداره کاملا تغییر کردن ،و انگار امسال خبری نیست که من سرگروه باشم و تدریس برای معلمان داشته باشم ، یکی گفت اصلا این مسئول جدید ابتدایی نمیدونه سرگروه بودی 😂
چهاردهم مرداد با کلی ماجراها تا اومدم خونه ساعت ده شب شد.و تقریبا حقوق دو ماهم را کادو و خریدای دیگه کردم 😪
چند روز انرزی کسب کردم و باز یهوو یه دوره پیش اومد، که هفت خوان رستم شد ،بیست و هفتم حرکت کردم روز بعد ۲۸ رسیدم قم ،اردوگاه ولایت ، وقتی پذیرش شدم ،گفتن برو اتاق شماره ...وقتی در رو باز کردم تا یکی از خانمای دوره قبلی هم هست خلاصه خیلی ما را گرمتر از دوره قبل تحویل گرفت. یه همشهریش هم بود ،بقیه هم طبق معمول تبریزی ، به شوخی گفتم چرا من هرجا میرم فقط با تبریزی برخوررد دارم نبینم ترکی حرف بزنییداااا😁 ولی فقط تفاوت در چهرشون بود قبلیا همه سبزه بودن و ولی اینا همه سرخ و سفیدو چش رنگی ولی خوشگل نبودن
دوست دوره قبل گفت ما داریم اماده میکنیم بریم حرم میای ،گفتم نه می خوام بخوابم کلی خستمه چشام باز نمیشه ،ولی با خودم گفتم دیگه فرصت نمیشه ،امروز فقط کلاس نیست از فردا دیگه نمیشه درست زیارت وبازار رفت،،.. اسنپ زدیم و یه زیارت رفتیم ولی اقاهه راه نزدیک به حرم پیادمون نکرد و کلی افتاب زد به کله ام ،،،بعد زیارت رفتیم مغازه های اطراف و چشم واقعا نمیتونه چیزی ببینه با اینکه شهر خودمون کلی از این چیزا
صبح ها کلاس تا دوازده بعد نماز ونهار و گعده وباز ساعت ۳:۳۰تا ۱۹کلاس وبعد تقریر از کلاسای اساتید باید بنویسیم
ویه چیزی که الان به فکرشن ازمون پایانی من بدون گوشی ،قوت قلبم😍 چکار کنم ،چون من جزوه نمی نویسم فقط صدا ضبط میکنم ،حالا اگر ازمون اپن بوک بشه من چکار کنم 😭 بقیه رو دفتر نگاه کنن منم که هیچی😪
دیشب هم که سعادت داشتم رفتم مسجد جمع کردن ولی نتونستم زیاد بهره ببرم چون همش این دوست زنگ زد یا اون که کجایی کجا نشستی وووو ،دلم میخواست دعای کمیل را خرب گوش بدم لااقل گریه کنیم ،حاجت ها براورده بشه
بقیه بعدا.....
پ ن ؛ساعت ۱۲تا حالا هم اتاقیاخوابیدن منم که حسب عادت همیشه بیدار . تازه از حموم دراومدم سشوار هم نیست 😭باشم که سرو صدا میکنه😪