از چهارشنبه قبل تا حالا که گفتن برای دانشگاه درس بدین و ًش ً همون شب اول پشیمون شد و گفت میخوام زنگ بزنم که نمیتونم ومن خیلی اصرار کردم این کارو نکن و....
خدا شاهد هفت روز که گذشته این ادم منو روانی و کفری کرده از بس غر به جونم زده و دادو بیداد کرده من نمیخواستم ،رشته ی من نیست ،چی برم بگم و.... این کار و سخت گرفته. که خدا میدونه من مریض و روانی شدم و دیگه تحملم رفته...من نیتم خیر بود ، آخه این شانس برای خیلیا برای تدریس نیست و تمام برای تدریس دکترا هستن
من میخواستم که موفق تر باشه و لی خدایی خسته شدم از بس به دلم غر زده
حتی به اداره و دانشگاه هم گفت من نمیتونم ولی اونا گفتن بمون فعلا
پ ن: امروز ساعت چهارتا پنج با اولیا جلسه گرفتم وبعضی دانش اموزان بی ادب و مشکل دار و درس نخون اولیاشون نیومده بودن