یکشنبه که روز اخری بود امتحان پایانی داشتیم
من فقط شبش تو برگه نوشتم سوالات را گفتم شاید سر جلسه فرجی بشه رو برگه بنویسم ، ،ساعت ۲:۳۰ شب خوابیدم که ساعت چهار بلند بشم بخونم ،ولی وقتی بلند شدم ،فقط روزنامه وار سوالات را خوندم که تو ذهن نمی موند
باید ساعت هفت می رفتیم سر ازمون ،تند تند رفتم صبحونه بعدش رفتم سالن از بس از این صندلی به اون صندلی شدم که ببینم موقعیت چطوره ایا تو دید مراقبا هستم یا نه![]()
دیدم همکارا هم هی خودشون را جابجا میکنن و موقعیت را ارزیابی میکنن![]()
اخرش یه جای خیلی بدی نشستم ، خدا بده برکت چقدر مراقب بود تو سالن ،خودم تنها ده مراقب داشتم
یهو دیدم خانم سمت راستیم برگه زیر چادرش گذاشته و با جرآت تمام درمیاره و می نویسه ، تو ده دقیقه برگشو پر کرد و بلند شد![]()
سوالات من وخانم روبرویی مثل هم بود سوال اول رو دستش دیدم نوشتم ـ با دست چند بار زدم به بازوش بیشتر نشونم بده ،دیدم عه از اون بخیلاست و کلا برگشو قایم کرد.
چادر من نازک بود که بدرد برگه نمیخورد ، ولی وسایل حفاظتیم کیف دفتر جزوه برگه سوالات را صتدلی کناریم گذاشته بودم
یهو به یه خانم گفتن برو اخر بشین ، یه لحظه گفتم جسارت به خرج بدم خودم برم اونا بشینم اون بیاد سر جای من ،خدارو شکر مراقبا چیزی نگفتن و من رفتم اخر نشستم و چراغ امید در دلم روشن شد
منم گفتم دل بزنم به دریا یا مینویسم ،یا می گیرنم ،اخه اگر نمیتوشتم حتما رد میشدم وپای ابرو وسط بود
برگه لای دفتر گذاشتم و اروم اروم در آوردم و نوشتم ویه نفس راحت کشیدم که نصف سوالات را نوشتم ،ولی یهو یه مراقب اومد تا کنارم ،بهم شک کرده بود ولی خدا خواست ،گذاشت و رفت
واقعا راست گفته اند از این ستون به اون ستون فرج هست ![]()
دیروزراسامی را زدن از کل ۲۶نفر ما فقط دو خانم رد شدن (اینها هم دو خانم بسبار بسیار صاف و ساده واروم بودن)
خدا خواست قبول شدم وگرنه بین این همه همکار خیلی ضایع میشدم چون من در گعده گفتمان ، بهترین فن ، و قدرت بیان را داشتم
ولی از گروه اقایان که هشت نفر از استان بودن هیچ نفری قبول نشده که واقعا عجیبه (خیلی بی انصافیه واقعا چون به هرحال کلی وقت وزمان گذاشتن )
پ :ن
لطفا کسی نگه تقلب کردم ،چون همون طور که گفتم خیلیا تقلب میکنن اگر نکنیم واقعا عقب میفتیم متل اون دوخانم که رد شدن