این چند روز ماجراهای خیلی زیادی داشتم وطبق معمول تنبلیم میشه بنویسم
حالا اینایی هم که مینویسم شروعش را بخاطر اقای کارشناس س بود که گفت بنویسم که الان هقت ،هشت ماهی هست وبلاگ نمیاد ، وفکر کنم قهر کرده
امشب یه وبیناری بود بود برای دوره رهیاران تحول (که فقط وقت وانرژی ما را میگیرن ) یه بیست نفری هستیم که یه هشت ،نه نفری تهرانین و بقیه هم استانی هستیم، اول همکار تهرونی صحبت کرد بعد همکار هم استانی که معمولا اغلب فتحه و کسره را یه جوری بیان میکنن شروع به صحبت کرد ،منم داشتم خودن را اماده کنم جزو نفرات اول صحبت کنم که بگن به به این اماده هست و جزو نفرات اوله
نمیدونم چطور میکروفنم باز بود و من با صدای بلند داشتم به ابجیم میگفتم ببین این تهرونیا خیلی راحت و رووون صحبت میکنن حتی اگر نخونده باشن ببین هم استانیای ما رو چطور صحبت میکنن
یهووو گفتن خانم ت میکروفنت بازه ![]()
![]()
![]()
![]()
که من تا چند لحظه خشکم زد و.......یهو همکارم زنگ رو زنگ زد (میخواست بگه میکروفنم بازه)
دیگه یه کم گفتم بگذره نفرات اخری حرف بزنم که خجالتم کمتر شده باشه😁😁
بعد کلاس ر ع زنگ زد و کلی از سوتیم خندید منم گفتم خوب که بهم گفتن و گرنه میخواستم یه کلمه ی زشتی بگم😱 خدا رحم کرد![]()
سوتی دوم هم قابل گفتن نیست ،چون الان بعضیا میان هی پند نصیحت میدن![]()