چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ | 2:49 | تلاش -
ساعت ۴:۳۰تاکس میاد دنبالم تا فرودگاه برم ،و باز هم مثل همیشه شب را نمیخوابم
هر چی وسایلم را جمع جور میکنم ، میبینم یه چیزی کمه
ان شالله فردا اردوگاه الزهرا تهران دوره رهیاران تحول هست تا ظهر روز شنبه
همکاران هم استانی امشب ساعت ۲۰:۳۰ با اتوبوس رفتن ،من و دو نفر دیگه هرکدوم جدا بلیط پرواز گرفتیم که من به یکیش که اصلا شناختی هم باش ندارم تو شخصیش پیام دادم از فرودگاه تا اردوگاه را باهم هماهنگ کنیم در جوابم بدون جواب سلام و.. گفت اول خدا
نمیدونم چقدر بعضیا ....
دلم مبخواد بزودی تماس بگیره و نیاز به کاری داشته باشه منم بگم اول خدا (هم استانیا و تا حدودی استانای دیگه گاهی نیاز به انجام کاری دارن که من براشون انجام میدم)