ساعت ۴:۳۰با راننده هماهنگ کرده بودم که بیاد دنبالم دیدم ۴:۳۰خبری نشده زنگ زدم تا خواب بوده و تا اومد دنبال من ۵:۵ دقیقه شد
تو مسیر اینقدر مه شدید بود که من چند بار شهادتین را خوندم و قلبم چند بار چند تکون شدید خوورد![]()
مسیر یک ساعته را ۲ساعت اومدیم ،وقتی رسیدم هفت و ۱۰دقیقه بود
راننده دیگه بیشتر از من استرس نرسیدن داشت خودش چمدون را کلا برام تا داخل اورد و دیگه ما را پذیرش نکردن ،هرچی خواهش که بابا هنوز میشه کاریش کرد ولی گفتن باید زودتر میومدی
بجز من چند دیگه هم همزمان رسیدن ،یه نفرش احساس کردم اون همکار م ح که گفته بود اول خدا ،،،ولی با خودم گفتم ،اون که خونشون نزدیکه فرودگاست پنج دقیقه هم میرسه ،ولی احساس کردم قیافه اش معلمیه
به راننده گفتم بپرس ببینم فامیلش چیه ، اومد گفت بله م ح هست
حالا من نشستم تا ساعت ۱۱:۳۰ که ببینم بهم نوبت میدن یا نه ، اقای م ح هم که رفت خونشون ،همکاران که با اتوبوس رفتن شرایطشون بهتر شد![]()
پس اول خدااااا وهمیشه اول خدااا