جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ | 2:30 | تلاش -
سلام مخاطبای عزیز
امیدوااارم خوب وسلامت باشید ،سال نوتون مباارک ،طاعات عباداتتون قبول
نزدیک دو سه ماه نبودم
کلی ماجرا و اتفاق که بخوام بنویسم شاید،دیگه چندان هم نتونم دقیق بگم ،چون خیلیاش فراموش کردم
امشب رفتیم عروسی ،یکی از شهرهای استان خوزستان مراسم بود ،یه عروسی خیلی خیلی ساده و وبا دعوتی کم ،که گفتن همین هم داماد با قرض و قسطی تونسته بگیره
ساعت ده ونیم که شد برادرم زنگ زد گفت بیایید بیرون تا بریم ،گفتم اخه عروس داماد تازه میخوان برقصن ،من میخوام نگاه کنم
باز زنگ زد گفت نه داییم داره میگه نمیشه ،باید همین الان حرکت کنیم نصف شب تو جاده خوب نیست (دایی از شانس با ما اومده بود چون پسراش دعوت نبودن )
برادرم گفت خودمم دلم میخواست هنوز بمونم 😔