ساعت یه ربع به ۹ یکی از همکاران لینک قرار فرستاد که ساعت ۹ربع جلسه هست ؟ منم فکر کردم یعنی باز منتخبی چیزی شدم 😎
خلاصه سر ساعت وارد شدیم و زودتر از همه یه سلام وگرم نرمی کردم ،بعد نگاه مخاطبین کردم تا هشت نفر از اعضای مسئول دوره ی ر هستن ،ومنم در شک خدا چرا منم 😁 ولی خیلی خوب بود که حرفاشون را شنیدم بدردم خورد .
دیگه بعد بک ساعت اسم منو صدا زدن که شماهم صحبت کنید، منم گفتم بزار نامردی نکنم سلام مجدد کردم و گفنم من شک دارمـ که احتمالا اشتباه دعوت شدم یهووو خانم ای... گفت ای وای
ولی گفتم خب حالا نظر من در مورد بهتر شدن دوره حرفام که زدم بعدش خداحافظی کردم و خروج زدم
دیگه گوشی به دست بودم ، روی مدیریت وبلاگ زدم ،،یا خدااااا ،چشاتون روز بد نبینه ،،دیدم که نظراتم صفر صغر ،پستا فقط سه مورد ، وبلاگ دوستان فقط چهارتا ....هنگیدم ،تپش قلب میخواست بیاد سراغم ،که یه لبخندی زدم ،چند وقت عادت کردم وقتی مشکلی، مثل فاجعه صورت میگیره این لبخنده به خودم میزنم ،
دیگه گفتم وبلاگا باز هم مثل سالهای قبل شد که همه چی پرید ورفت وخیلیا از همون روز وبلاگاراا رها کردن ورفتن ..
گفتم حالا خیلیا از ادرسا را که ندارم و نمیشه دیگه خوندشون
ولی بعد سه چهار دقیقه چشاااااام 😍شد و بازم نیشم تا گوشام باز شد😁😁😁😁