الان بیکار شدم و از خستگی دیگه خوابم هم نمی بره یه نیم ساعت دیگه اذون ،نماز بخونم و بخوابم(ساعت یک شروع کردم کلی لباس را با دست شستم ، چون ممکنه بود هر کدوم رنگ بده وبقیه را خراب کنن، هر کدوم جنس و رنگ متفاوت بودن و با لباسشویی تا فردا شب هم نمیشد نکی تکی اینا راشست ) چون باید صبح زود همشون اتوکشی بشن
این ماه اینقدر روزهای پرکاری و شلوغی داشتم و الان خوب یادم نمیاد با جزییات بنویسم چون هر روز یه ماجرا دارم
دیروز تصمبم گرفتم بعد مدتها برم برایرعبنک افتابی که قبل عید سفارش داده بودم ، اون روز چشام معاینه کرد گفت ضعیف نیستن با اینکه خودم احساس میکنم دیگه کم سو شدن گفت اصلا نیازی نیست دوسه بار پرسید چند سالته و باز گفت نه اصلا نیاز نداری ،فقط برات تو نسخه می نویسم نیم و یک که عینک طبی دانا شاملت بشه بتونی باش افتابی برداری حالا هزینه ی خاصی هم نبود .
همش یک میلون و نیم را بیمه دانا پرداخت میکنه و بقیه اش ازاد حساب میشه
رفتم که انتخاب کنم ،فریم ها همه برای صورتم خیلی بزرگ بودن و هیچ کدوم به سلیقم نبودن منم نخریدم ،اپتومتریست هم گفت حتما زنگ و پیام بده یاداوری کن که برات از خونه بیارم ، دو باری تو وات بهش پیام داده بودم و یروز را مشخص کرده بود که جنس کره ای اوردم بیا ... منم هی امروز فردا و سهل انگاری ومشغولیات ،نرفتم تا دیروز ،،
وقتی رفتم منشی گفت خانم مدت بیمه تمام ودیگه نمیشه ،منم هی اصرار چرا نمیشه ،گفتم بزار برم دکتر را ببینم گغت من میگم نمیشه وایشون کلی مشتری داره و تو نوبتن ، وقت نداره ،خلاصه اومدم بیرون و چندتا فهش اروم بهش داد😡 .. زنگ زدم به دکتر ،باز خانمه گوشی را برداشت ، گفتم سلام ،خانمه تو یه ثانیه منو شناخت 😁 گفت بیا بشین تا بری داخل من خدافظی کردم رفتم سمت بازار ..
اول چشام را درویش میکردم چیزی نخرم ولی چند وسبله بهداشتی آرایشی برای مامان و خودم خریدم ،
حدود هفته ی پیش یه گوشوار دیده بودم که شک داشتم طلا هست یا خیر ،خواستم نشون بدم اگر طلاست تو کانال خبر شهرستان بزارم،صاحبش پیدا بشه،ولی طلافروش هنوز تدیده گفت نه خیالت رلحت
از اون ور باز رفتم چند پاساژ دیگه و چند، چیز دیگه خریدم ، تا خونه رسیدم ،شش تومنم رفته بود،😊 وقتی اومدم برای همشون تقسیم بندی مسواکا و.... ولی یکی از مانتوها خیلی نازک و پنکک متل تکه سنگ بدرد هیچی نمی خورد
دیگه امروز عصر رفتم باز عینک فروشی و با یه نگاه عاشق یکیشون شدم و انتخاب کردم ،برای اولین بار هست اعتقاد پیدا کردم به عشق به یه نگاه 😍😁ولی جلدش خیلی سنگین ،فقط بدرد دکوری میخوره
مانتو راهم بردم پس به جاش دو تا مانتو خریدم 😀یکی را دادم ابحی
پنکک هم گفت چون باز شده هست پس نمی گیرم منم اوردم خونه انداختم یه گوشه رفت
دیروز تا حالا هشت تومن رفت ،
فردا هم ان شالله ساعت سه بعد از ظهر باید حرکت کنم به سمت تهران ،دماوند
صبح زود بلند بشم بقیه ی کارا را انجام بدم