دوست داشتم که ماه قبل را بنویسم
ولی هر وقت خواستم بیام بنویسم ، نمیدونم چرا اصلا فقط تو دلم تکرار کردم و ننوشتم
چون کلا همیشه همینطور بزرگ شدم و حاضر نبودم کسی ازم چیزی بدونه
امروز ظهر رفتم مدرسه تا ساعت ۱۵ که مرخصشون کردم فقط درحد اشنایی و یه سنجش و گفتن قوانبن کلاس
مدیر گفت یه دانش اموز جدید تبت نام کنیم ؟،گفتم بیار سنجشش کنم ، همراه با پدر و مادرش اومد وقتی پسره اومد کنارم یه کم خجالتم شد. فکر کنم ۱۸۰ قدش بود مادرش رفت کنار پدرش و روشو کرد اونور فکر کنم خندش گرفته بود ، وقتی ضرب ازش پرسیدم تا خونه ی دو هم بلد نیست ،دیگه به والدینش گفتم بیارید ثبت نام کنید و کلی در مورد این که این همه سال چی میکرده که هنوز یه ضرب در حد دو بلد نیست وگفتم انتظار بی جا ازم نداشته باشند
پ ن :نمیدونم بعضی ها چطور روشون میشه همه چی را استوری میکنن ،یه شاخه گل که براش اوردن هزار نمونه همراه با دانش آموز ازش عکس گرفته ، من به جاشون اب میشم 😰😰
همکارم ف چ دیگه هر ثانیه یه عکس از چهره واندامش داره استوری مبکنه ،بنظر اختلال شدید روانی پیدا کرده هرچی را میخواد منتشر کنه عکسش را با آرایش غلیظ کنارش میزاره 😯