دی ماه بود که بعد کلاس می رفتم اداره یا اگر شیفت ظهر بودم ،صبح می رفتم اداره به عنوان کارشناس ...چون دو سه ماهی بود که کارشناس اون قسمت بیرون شده بود.
به دلایلی دیگه اداره طاقت نیاورد ،و یه نفر را یه هفته قبل از جنگ فرستاد سر کلاس که من بتونم کامل دیگه اداره باشم چون به خاطر رتبه بندی معلمان فشار کاری اداره بیشتر شده بود، منم یهو تا دیدم که کلاس ازدستم رفته ،بچه هایی که کلی اون روز اخر گریه کردن که خانم به این یه ماه به سال تنهامون نزار ،ولی بزرگترین اشتبــــــــــــاهمو کردم و کلاسم واگذار شد کلی سعی کردم برگردم ولی معاون و رییس اداره نزاشتن
چون واقعا اداره به کارشناس نیاز داشت و دیگه نمیشد بیشتر از این معطل کرد
این قدر این پنج ماه خسته شدم که نگوووچ این قدر روز گرفتار امار وارقامای بی خود اداره کل هستم که حتی نمی تونم یه روز استراحت کنم ،حتی یه شب روصه نرفتم
موقع جنگ هواپیما بالا سرمون بود ولی من درگیر رتبه بندی معلما و استرس اونا را داشتم ،و اینقدر خستم بود که بمب می زدن خستیگم در نمی رفت 😫😪😢😩
تا الان بیدار موندم فقط به خاطر این امار الکی که میخوان
دلم میگه برم انصراف بدم وباز برم سر کلاس
واقعا یه ابله میره تو اداره مخصوصا خانم متاهل
پ ن : اینا چش زدن که تابستونا همش بیکار و وبعدش هم ساعت دوازده خونه و بعدش بیکار 😂😂
پ ن ۲ : صبح ساعت پنج باید بلند بشم همش دو ساعت خواب