از خدا به صبر زیاد میخووام ،کم مونده فواران کنم
یه خانم معلم الان چند ماه هست کل روز تو اداره تلپ هست ،چلی از اونجایی که همیشه از هیچکی سوال نمیپرسم ومنتظر می مونم خود ماجرا فاش بشه
این چند ماه دو سه نفر اومدن به عنوان کارشناس متوسطه و یه مدت می مون ولی اخر سر بیرون میشن این اخری خیلی جوون بسیار مودب و...بود وبی بازم یهو رفت
تا این هفته که اون خانم معلم خودش اومد بهم گفت من دیگه میخوام بیام همکارت بشم. با اینکه تعجب کردم ولی برام فرقی نمیکرد کی باشه هرکی به کار خودش میخواد باشه
ولی ،ولی امروزرعصر زنگ زد دیگه رییس موافقت کرده و من میخوام که بهم کمک کنی و هرچی هست بهم اموزش بدی و از فردا کنارت بشینم .و.....
از عصررتا حالا ترسی افتاده به جونم که نگووووو 😰😰
اخه من چطور وقت بزارم برای ایشون مگه من مسئولم خدا شاهده از حزف زدن زیادی می ترسم از اینکه تاوبخواد یاد بگیره من بخوتم بهش اموزش بدم و حرف بزنم😵😤
کم شانس تر از خودم ندیدم ،کاش اتاقم جدا بود ....😭