چرا برای تعطیلات زودتر تصمیم گیری نکردن ؟؟؟😭
بخاطر اینکه تعطیل نبود منم تصمیم نگرفتم برای تشییع برم و حتی گفتم پ هم نمیاد ،ایشون خیلی دلش میخواست که بره ،واسه اینکه من گفته بودم نمیتونم گفتم نه ایشونم نمیاد
چرا برای تعطیلات زودتر تصمیم گیری نکردن ؟؟؟😭
بخاطر اینکه تعطیل نبود منم تصمیم نگرفتم برای تشییع برم و حتی گفتم پ هم نمیاد ،ایشون خیلی دلش میخواست که بره ،واسه اینکه من گفته بودم نمیتونم گفتم نه ایشونم نمیاد
همه میگن با تدریس حنجرمون آسیب دیده ،ولی برای من برعکس شده از موقعی که کارشناس شدم کلا مثل اپراتور تلفن در حال صحبتم تا ساعت دوازده شب ....
صدام نرمی و صافی خودشو داره از دست میده
ولی سر کلاس همش تا اردیبهشت اونم تا پنج ساعت مکررا صحبت می کردم ،..الان که فقط ووررررررررررررر
روم نمیشه و گرنه باید استوری کنم مکالمه تلفن بیشتر از یک دقیقه را قطع می کنم😡😡
پ ن : ۲۱ خرداد رفتم دانشگاه تهران برای مصاحبه دکتری که خیلی مسخره بود ،امیدی ندارم بهش
از وبلاگ که رفتم چون اذیت شدم
فکر کنم دوباره اشتباه کردم برگشتم
دی ماه بود که بعد کلاس می رفتم اداره یا اگر شیفت ظهر بودم ،صبح می رفتم اداره به عنوان کارشناس ...چون دو سه ماهی بود که کارشناس اون قسمت بیرون شده بود.
به دلایلی دیگه اداره طاقت نیاورد ،و یه نفر را یه هفته قبل از جنگ فرستاد سر کلاس که من بتونم کامل دیگه اداره باشم چون به خاطر رتبه بندی معلمان فشار کاری اداره بیشتر شده بود، منم یهو تا دیدم که کلاس ازدستم رفته ،بچه هایی که کلی اون روز اخر گریه کردن که خانم به این یه ماه به سال تنهامون نزار ،ولی بزرگترین اشتبــــــــــــاهمو کردم و کلاسم واگذار شد کلی سعی کردم برگردم ولی معاون و رییس اداره نزاشتن
چون واقعا اداره به کارشناس نیاز داشت و دیگه نمیشد بیشتر از این معطل کرد
این قدر این پنج ماه خسته شدم که نگوووچ این قدر روز گرفتار امار وارقامای بی خود اداره کل هستم که حتی نمی تونم یه روز استراحت کنم ،حتی یه شب روصه نرفتم
موقع جنگ هواپیما بالا سرمون بود ولی من درگیر رتبه بندی معلما و استرس اونا را داشتم ،و اینقدر خستم بود که بمب می زدن خستیگم در نمی رفت 😫😪😢😩
تا الان بیدار موندم فقط به خاطر این امار الکی که میخوان
دلم میگه برم انصراف بدم وباز برم سر کلاس
واقعا یه ابله میره تو اداره مخصوصا خانم متاهل
پ ن : اینا چش زدن که تابستونا همش بیکار و وبعدش هم ساعت دوازده خونه و بعدش بیکار 😂😂
پ ن ۲ : صبح ساعت پنج باید بلند بشم همش دو ساعت خواب
این سه روز تعطیلی هیچ کار خاصی نکردم با اینکه کلی کار بود ولی تا ظهر میخوابیدم و باز کسالت و تنبلی
یه سه روز بود که تمدید GapGPT تمام شده بود دیگه امشب مجبوری باز تمدید کردم سه ماهه شارژ کردم شد ۳۴۴۹۰۰۰ همیشه پلاس شارژ میکردم حدود ششصد ، هفتصد میشد ،اینبار پرو هست ببینم ارزشش را داره یا نه
خداروشکر فردا بخاطر فوتبال با ۲ ساعت تاخیر باید بریم 😍
تو عمرم تا حالا شاید سه چهار بار تاسوعا و عاشورا رفته باشم بیرون این سه چهار بار هم سالهاااااا قبل بوده
اخر بهمن یهویی سِمتم را تغییر دادم ،با اینکه خیلی سعی کردم هر دو را را داشته باشم ولی خداییش هردو سخت بود و نمیشد ،خود اداره (معاون آموزشی ) دیگه صبرش تموم شد و نذاشت این یک ما هم تموم بشه
یه هفته قبل از جنگ این اتفاق افتاد و برای مدت طولانی ارامش نداشتم که چرا این کارو کردم و خیلی سعی کردم برگردم به کلاس ولی آقای س م همکاری نکرد
بعد چند ماه و کلی اتفاقات خوب و قشنگ ، بدو زشت ،خسته کننده ، ناامیدی و امیدواری و.....
پ ن : پیام های پست قبل را شاید دیگه نتونم جواب بدم ...البته بیشتراش مال همون چند ماه قبلا😁
روز، بعد کلاس میام میخوابم ، ،شب هم که همش در حد دو ساعت
ذهنم مشغوله ،چطور این همه مسئولیت انجام بدم
تولید یه پاکست خیلی خوب تا اخر پاییز وانتخاب یه نفر همراه
راه اندازی انجمن کانون و...
تماس های امشب :
خانم م گفت مصاحبه بگیرم با برادر یکی از شهدای جنگ دوازده روزه ،که هماهنگ کردم برای فردا شب
واقای سید م ب تماس گرفت که میخوام معرفیت کنم برای مسئول رسانه شهرستان و.. با اینکه میدونم الکی میگفت و اقای س ن معاونت رسانه اداره کل منو معرفی کرده بود که حتما ایشون باشه
خانم م ع هم امشب با پ تماس گرفت برای مدرسی دوره توصیفی و ایشون هم منو معرفی کرد که ت بیاد بهتره ، چون خانم م حقشو خورده و..
پ ن ۱: امروز بازم دو بسته سفارش انگشتر و مدال های فیروزه اومدن و همچنان تنبلی برای فروش
پ ن ۲: 💔💔💔😥
بنظرم قشنگ ترین اتفاق زندگی یه آدم ،عشق میتونه باشه
،که متاسفانه هیچ وقت نصیب من نشد...
پ ن : خیلیا ادعا کردن ولی پوچ بود.
از پارسال تا حالا سعی داشتم، تئوری ورزش را بگذرونم، که بعدش هر رشته که داوری ومربی گری باشه بتونم بگذرونم ،
دیگه خاتم ع منو عضو گروه تئوری هندبال کرد.
توجهی به گروه نداشتم که کیا عضون تا یه دو هفته قبل که خانم ع بود یا یه نفر دیگه اومد نوشت دیگه مثل قبل نیست که تئوری بگذرونید و بتونید هر رشته ای که دلتون میخواد برید و کم کم اعضا شروع کردن غر غر کردن ،دیدم دو نفر از معترضین را حذف کردن
منم اومدم نوشتم ، یعنی چی که اینکارو کردن و.... یهو دیدم که منم حذف کردن ، چون تو واتساپ گروه کامل حذف نمیشه و نشون میده که کی ما رو حذف کرده ،سریع رفتم یه ویس بلندی به طرف دادم یعنی چی که مارو حذف کردین مگه کجای حرفمون ایراد داشته ،و مگه اعتراض اشکالی داشته ،میخواستیم دلیلشون را بدونیم
فقط میدونستم ـحتما یه مسئولیت داره که تونسته حذف کنه
ایشون کمـ کم هی سوال ازم پرسید ،اسمم چیه کدوم شهرم ،شغلم چیه ،و منم جواب میدادم
دیدم ای دل غافل ایشون رییس هندبال شهرستان هست 😱 وگفت فردا ساعت ده حتما تماس بگیرم. فرداش ساعت ده تماس ـگرفتم و یه ربع ساعت ازم سوال پرسید و ایشون خودش را معرفی کرد و اشنا دراومد ،ومن گفتم که خبر نداشتم کیا عضو گروهن و فکر می کردم همش متل خودمون هستن و گفت نه دیگه از همه ی شهرهای اطراف تو گروهن و بچه های بدن سازی هم هستن ...
و حتی گفتم که من چند نفر از گروه اومدن و من ثبت نامشون کردم ،دیگه اومد تو گروه نوشت که هرکی نیاز به ثبت نام داره به خانم ت مراجعه کنه و....
و بعد بهم پیام داد با یکی از مربیان هندبال صحبت کردمـ که تو کلاساش شرکت کنی و از نزدیک ،با کار مربی گری آشنا بشی ولی بگو اشنامون هست تا حدیثی پیش نیاد چون من مجردم 😂😂
منم فقط یبار شرکت کردم ،دیدم اغلب بچه ها از سن پنج سالگی تا حالا کلاس میان و الان نوجوان بودن و بدناشون خیلی آماده بود، برام واقعا جالب بوود
دیگه هفته گذشته از چهارشنبه تا جمعه کلاس و پایان کلاس ازمون بود که فقط پنج شنبه و جمعه را شرکت کردم که یکی از استادای کلاس خودشون بودن ،خداروشکر ازمون هم سخت گیری نکردن و به صورت دوار نشستیم و هی نگاه به برگه ی هم می نداختیم 😁 وفکر کنم دویست سوال بود و تند تند تست زدیم ،اصلا نمیشد ـچندان فکر کرد...
این هفته بخاطر خرید نوشت افزار ها و پیگیری ارسال اون ها عصرا کلا رفتم بازار و منی که بدرد بازار نمیخورم و چشم هر چیزی را میبینه باید بخرم ،دیگه صدای مادر و خواهرم هم دراومد.
روز دوشنبه که رفتم خیلی از مغازه ها را سر زدم که کادوی مناسب روز دانش بخرم ولی خیلی گرون بودن ، دیگه گفتم اخرین مغازه یه چیزی بخرم ،همین که رفتم تا یکی از فروشنده ها ،از بچه های کلاس تئوری هندبال هست بااینکه همش دو روز فقط از دور تو کلاس همو دیده بودیم ،ولی خوب تحویل گرفت بدون اینکه من چیزی بگم برام تخفیف خوب داد و چهل تا روبیک دونه ای پنجاه تومن خریدم
دیگه سه شنبه که بردم مدرسه تا بیشتر همکارا کادو نخریدن و ناراحت بودن که چرا من خریدم ،دیگه زنگ چهارم دیدم دو تا از معلما سفارش دادن و دسته کلید براشون اوردن
من که زنگ اول نبردم به کلاس و میگفتن خانم امروز روز ماست چی برامون اوردی ،گفتم هیچی ،یه لبخند میزدن و باورشون نمیشد 😂
یکی از بچه های کلاس هم برای کل کلاس مداد که برچسب روز دانش اموز مبارک هم داشت به کل بچه ها داد
من وقتی روبیک را دادم ،کلی ذوق کردن و یکیش اومد گفت خانم کلاس هفتم هم بیا معلم ما بشو😂
بهشون گفتم خانم من خودم اینو بیشتر دوست داشتم دیگه براتون خریدم ،حدود یه نیم ساعت دیگه یکی از بچه های فامیل که دانش اموزم هست ، اومد گفت من نمیخوام ، من خودم از اینا دویست تومنیش را دارم وخیلی جنس بهتری داره و کلا از هم پاشیده نمیشه
گفتم خانوووم من کادوی دویست تومنی برای هر کدومتون از کجا بیارم برای همتووون😡😡برو بشین اینم بردار یادگاری
سه شنبه رفتم بسته را تحویل گرفتم اوردم خونه دیگه اخرای شب بسته را باز کردم ،تا دوازده تا از ست پرگار که یکی ۸۵تومن خریده بودمش نیست ،دیگه چهارشنبه با کلی کلنجار با خودم، که برم مغازش یا نه بگم کم بوده ،چون باور نمی کردم که بخواد قبول کنه و ترسیدم بخواد باهام بحث کنه..
دیگه رفتم مغازش گفتم دوازده تا نبوود ،بدون اینکه حتی یه کلمه بگه یه بسته ی دوازده تایی ست پرگار تحویلم داد ،منم هیچی نگفتم
امروز هم با کلی بحث و حدیث با رییس و کارمند پست که بخوام بگم طولانی میشه ، خداروشکر ،بلاخره مرسوله را ارسال کردم
چند سالی هست با کانون شهر ملکان ،تبریز ارتباط دارم ،گاهی براشون نوشت افزار با قیمت مناسب تر از شهر خودشون تهیه و می فرستم
،چند وقت پیش دوباره گفتن براشون ،تهیه کنم ،فراموش کرده بودم تا هفته قبل روز چهارشنبه که رفتم یه مغازه وعکس گرفتم که اونا انتخاب کنن،تا انتخاب کردن ،دیگه شد پنج شنبه
از تبلت دانش اموزی ، جامدادی رومیزی و منگنه و چند وسیله ی دیگه خرید کردم ،نزدیک ده تومن شد .
موقعی که خواستم بیام بیرون دکا پست کارتن اورد برای بسته بندی ، ، با با اینکه کم به کسی اعتماد می کنم و همیشه خیلی خیلی تو این زمینه وسواسم و با دست خودم چیزی را بسته بندی نکنم و نبینم ،دلم آروم نمیشه ،ولی اینبار حماقت کردم .
بهشون هم گفتم حتما حتما مشخصات من را روی بسته بندی بنویسید.
تا روز شنبه ظهر ،پیامک زدن که ۱۰۵۷ تومن واریز کنید تا پست بشه ،اعتراض کردم مگه چه خبره وزنش چقدر که اینقدر گروون😡
زنگ کانون هم زدم گفتم این هزینه گفتن ،قبول نکردن و ناراحت شدن و قول دادم بسته را با یه پست دیگه بفرستم
از شنبه تا حالا دارم زنگ می زنم بسته را تحویل بدین مغازه و تا دیروز دوباره گفتن تحویل راننده دادن و یه ساعت دیگه برو تحویل بگیر ،رفتم باز راننده نیاورد و صاحب مغازه هم تمام رفتاراش مشکوک می زد ،چرا هزینه ندادی ،الان بار رسیده بود و من هرچه گفتم نمیخوام ،بگو تحویل بدن باز یه چیزی می گفت
الان این وقت صبح باز به فکرش افتادم ،نکنه بدون اجازه من بسته را پست کنن ،اصلا معلوم نیست محتویات را کم وزیاد کرده باشن و بعد بگن این هزینه را برای پست بده
کانون هم روزی چند بار تماس ،که چی شد ، وکلا پنج تومن هزینه را برای من دادن و مابقی را هم چون سر نوشت بسته مشخص نیست روم نمیشه بگم واریز کنند.
اینقدر ،خسته شدم و فکرم درگیر این موضوع که اینا بسته را چکار کردن که نگووو و
خواستم یه ثواب کنم کباب شدم ، همیشه برای مردم باید من عذاب بکشم
نیم ساعت پیش بدون شوق و ذوقی برای دکترا ،همین رشته ی خودم مهندسی فناوری اطلاعات ثبت نام کردم ،رشته ی سنگین وسختی هست.
ان شاالله که خیر باشه ،و همین دولتی قبول بشم ،وگرنه دانشگاه آزاد ارزش نداره
پ ن: با گوشی عکس ۴ * ۳ را عکس گرفتم ولی نور داشت برای بارگذاری کلا خطا می زد ، با هوش مصنوعی نور را حذف کردم ،ولی هر کاری کردم زیاد شبیه خودم نشد ،بی روح و زشت تر و منم همون را بارگذاری کردم 😂
چند بار تصمیم داشتم اعتماد کنم ، تو تصمیم برای اعتماد بودم ،که یهووووو ، دیدم ای دل غافل ، باید کاملا ریست بشم و برگردم به همون تنظبمات کارخونه بهتره
ادم عاقل هیچوقت نباید حتی یه ثانیه هم به آدمای مجازی اعتماد کنه ،واقعی هم حدود پنج درصد اونم خیلی با احتیاط
تقریباً دو ماه پیش شروع کردم به خرید سنگهای قیمتی مثل فیروزه، عقیق و… . کمکم انگشتر و تسبیح هم سفارش دادم.
حدود یک ماه پیش فقط یکبار وضعیت واتساپ گذاشتم، و جالب اینکه ده تا از مدالهای فیروزه همان لحظه فوری فروش رفت! بعد از آن دیگر تبلیغ نکردم و تصمیم گرفتم اول خریدهایم را کامل کنم تا وقتی مشتری برای یک محصول میآید، بقیهی اجناس را هم ببیند و شاید چندتا را با هم بخره
تا اینکه چهارشنبهی همین هفته، پ و م، از فامیلا، اومدن خونه تا مدال فیروزهشون رو ببرن. منم گفتم حالا که اومدن، بگذار همهی کارها رو نشونشون بدم. چشمشون که خورد، هفت ،هشت مدل دیگه ،مثل انگشتر ،دستبند گوشواره و.....انتخاب کردن و همونجا گفتن «شماره کارت بده». منم عمداً ندادم، گفتم بذار خودشون بعداً پیام بدن.
اما از اون شب تا حالا دیگه هیچ خبری ازشون نیست.
واقعاً توی این دوره زمونه باید همون لحظه بگی «واریز کنید»؛ چون اگه یه روز پول بمونه پیش کسی، دیگه دلش نمیاد پرداخت کنه! منم تصمیم گرفتم فردا ظهر براشون پیام بفرستم و بگم: لطفاً مبلغ هر دو تاتون پرداخت کنید. 😌
ضمن اینکه، ۲۲ شهریور از سایت تکنوگُلد طلای آبشدهای رو که قبلاً خریده بودم فروختم. فقط میخواستم امتحان کنم ببینم این سایتها واقعاً قابل اعتماد هستن یا نه. خداروشکر، کمتر از سه روز بعد پول به حسابم نشست، و اون نگرانیهایی که بعضیا داشتن (که این سایتها ممکنه کلاهبرداری باشن) کاملاً بیمورد بود.
امروز صبح که خواستم برم مدرسه ،طبق عادت همیشگی ، خواستم یکی از دستبندام که علاقشو دارم و راحت میشه دست کرد را بپوشم ولی ندیدم
اهمیت ندادم تا امشب ،تقریبا دوساعت قبل به فکرش افتادم ولی هر چی گشتم ندیدم ، به مادرم که گفتم میگه کاش بهم نگفته بودی
فکر کنم رفته پی سر نوشت انگشتر چند سال قبل ،تقریبا اندازه حقوق دوسالم هست😭😭😭
همه ی ما گاها اخلاقمون تو چند تانیه یه تغییر میکنه و دلمون میخواد کاری که نباید انجام بشه را انجام بدیم
مثل من که امشب دلم خواست کلا بزنم وبلاگ را حذف کنم ،و چند بار دست هی رفت که بحذفم
چند سالی هست وبلاگ را دارم ،ولی خب نمی نوشتم ،تا دوسال قبل که یکی از مخاطبام گفت شروع کنم بنویسم ،راستش واسه خاطر ایشون شروع کردم ،ولی ایشون چون رفته فکر کردم منم برم
وقتی شروع کردم به نوشتن ،خب طبیعی هست که مخاطب هم بیاد کامنت بده ،اولا که تایید نمی کردم ،دیگه کم کم شروع به تایید کردم
با اینکه کلی خاطرات ،شیرین وتلخ ،تلخ دارم که هیچ کدوم را به اشتراک نزاشتم ، فقط یه سری موارد جزیی را اینجا نوشتم
برای همه ی شما ارزوی سلامتی وخوشبختی دارم ،مخصوصا اون مخاطب که منو ترغیب به نوشتن کرد ،
پ ن :احتمالا ۹۹درصد اینجا را ادامه بدم(فقط وبلاگ یه نفر را از فهرست دوستام حذف کردم که اپ بودنش را ندونم و نخوام ببینم وبخونم ،چون دیگه ادرسی ندارم که بهش سر بزنم)
مدت دو ماهی هست انواع روغن خریدم و وترکیبی یا شبی یکیشو امتحان می کنم
امشب کل صورتم را فندق زدم والان پلک پایین چشم چپم ورم کزده و کلی سوزش داره
چون من همیشه عادت دارم و هیچ اتفاقی نمیفتاده ،الان نمیدونم علتش چیه
پ ن :
روز چهارشنبه عصر ساعت ۱۶ حرکت کردم به سمت تهران برای دوره ملی صعود .
همه خوابن من طبق معمول بیدار،چشام خیلی درد میکنن
ان شالله فردا ساعت ۱۳اختامیه هست ،دیوار به دیوار اردوگاه کاخ سعدآباد هست ،ببینم این سری بشه ، سر بزنم یا نه ،چون ساعت ۱۷بلیط دارم برای برگشت ،میترسم تو ترافیک بمونم نرسم
بیرون بودم ساعت ده اومدم خونه ،یه ساعت پیش چای دم کردم وقت نشد بخورم ،الان برم چای
نمیدونم چرا حس ندارم بنوبسم
یه ربع بعد : دیگه کلا گفتم الان صبحونه بخورم پیش پیش به حای فردا صبح😀 خونه ما همیشه نون باگت هست هیچکی هم بحز من نمیخوره ،منم ماهی شاید یبار ،دیگه الان همراه با چای کره بادام زمینی و شیره خرما و ارده
دوست داشتم که ماه قبل را بنویسم
ولی هر وقت خواستم بیام بنویسم ، نمیدونم چرا اصلا فقط تو دلم تکرار کردم و ننوشتم
چون کلا همیشه همینطور بزرگ شدم و حاضر نبودم کسی ازم چیزی بدونه
امروز ظهر رفتم مدرسه تا ساعت ۱۵ که مرخصشون کردم فقط درحد اشنایی و یه سنجش و گفتن قوانبن کلاس
مدیر گفت یه دانش اموز جدید تبت نام کنیم ؟،گفتم بیار سنجشش کنم ، همراه با پدر و مادرش اومد وقتی پسره اومد کنارم یه کم خجالتم شد. فکر کنم ۱۸۰ قدش بود مادرش رفت کنار پدرش و روشو کرد اونور فکر کنم خندش گرفته بود ، وقتی ضرب ازش پرسیدم تا خونه ی دو هم بلد نیست ،دیگه به والدینش گفتم بیارید ثبت نام کنید و کلی در مورد این که این همه سال چی میکرده که هنوز یه ضرب در حد دو بلد نیست وگفتم انتظار بی جا ازم نداشته باشند
پ ن :نمیدونم بعضی ها چطور روشون میشه همه چی را استوری میکنن ،یه شاخه گل که براش اوردن هزار نمونه همراه با دانش آموز ازش عکس گرفته ، من به جاشون اب میشم 😰😰
همکارم ف چ دیگه هر ثانیه یه عکس از چهره واندامش داره استوری مبکنه ،بنظر اختلال شدید روانی پیدا کرده هرچی را میخواد منتشر کنه عکسش را با آرایش غلیظ کنارش میزاره 😯
این دو هفته ماجراها داشتم وکلی ریسک
الان منتظر حرکت اتوبوس هستم؛ انشاءالله راهی قم برای، دورهی پادکست.
تو حیاط ما که امشب اصلا ماه پیدا نیست
یعنی بر منم نماز ایات واجبه 😀
کسی که با پای خودش نیومده دیدنم ، من شال و کلاه کنم برم تو کوچه به دیدنش😔
نیم ساعت بعد: ماه فهمید براش نقشه کشیدیم ونمی خواهیم نماز بخونیم براش ، خودش با پای خودش اومد منت کشی و کلا اومده وسط حیاطمون ،نماز واجب شدیم 😁
امشب از ساعت یک تا الان وبلاگ یه نفرو تقریبا فقط فروردینشو خوندم
چه افکار خوبی دارن ،کمی آرام بخش بود
زن برادرم امشب دوستاش مهمونش هستن
ساعت چهار تا الان دخترش را اورده پیش ما ، کل خونواده بسیج شدیم برای نگهداریش
نزدیک یک ساعت نیم که برق رفته ،همه کلافه شدیم ،هر کدوممون بادبزن به دست بالا سرش و هی بغل ، لالایی و...
از اردیبهشت تا حالا سه شنبه ها کلاس پادکست دارم ،استاد خیلی ادم خوش اخلاق و با حوصله ای هست ،
من دقیفا نبم ساعت قبل از کلاس تند تند یه تکلیف سر هم میکنم
هفته ی قبل دیگه پیشرفت کردم و سر کلاس از هوش مصنوعی مطلب گرفتم وفوری هم تو کلاس اجرا کردم که چند تپق زدم 😢،استاد گفت ببینم این مطلب از خودت نیست ، گفتم استاد نه از چت حی پی تی
بازکلی توضیح داد وگفت ده دقیقه بهتون وقت میدم که یه داستان، مطلب، چیزی از خودتون بنویسید ، که تو ده دقیقه فکرم کار نمیکرد باز تقلب کردم و فقط دو جاشو تغییر دادم
باز موقع اجرا همون جا را که تغییر دادم خوب نخوندم و استاد گفت بازم از خودت نیست 😁 گفتم باور کن استاد این تکه اش از خودمه 😊😃
خلاصه هرچی خوندم و اجرا کردم ،استاد کلا سرتا پا ایراد گرفت
صدام اصلا پختگی لازم را نداره
برای این سه شنبه تکلیف این بود که ،یه مطلب بنویسیم و روش کار کنیمـ ودر کلاس اجرا کتیم دوباره
دیگه اوج پیشرفتم این هفته گل کرد و دو ساعت قبل از کلاس ،شروع کردم به فکر کردن ، که چه مطلبی اماده کنم
هیچی به ذهمم نرسید ،اومدم وبلاگ را زیرورو کردم یه مطلب بدرد بخوری کپی کردم و چند جاشو ویرایش زدم و در کلاس اجرا کردم
استاد بازم از اجرام ایراد گرفت و در اخر گفت کلا از حفظ اجرا کن
منم چون از حفظ میخواستم اجرا کنم بعضی جزییات اون ماجرا هم میومد تو ذهنم با کلی تغییرات احرا کردم
گغت خیلی بهتر از قبلی بود ولی تکیه کلام زیاد داشتی باید برطرف کتی و ....
من از صدای یکی از خانمای کلاس خیلی تعریف کردم ،استاد گفت اصلا اینطور نیست ،ایشون چون قبلا کلاسی چیزی رفته و صداش را پرورش داده وگرنه ما صدای بد نداریم ،و گفت اصلا از لهجه هم میتونی استفاده کنی ،هیچ مشکلی نداره😀
(ولی من خودم تن صدای خانم ر را خیلی دوست دارم )
صدای من تازه یه درصد پخته و پرورش یافته شده😁
پ ن: الان اذون گفتن و من هنوز نخوابیدم ،پاشم نماز بعد خواب تا نماز ظهر😀
امروز صبح بعد دوماه رفتم مدرسه و چند سوهان هم برای مدیر ومعاونا بردم
"معاون امروز گفت مامان ب گفته چرا خانم ت بچمو نمره قابل داده بعد این همه خوندن و میخوام برم اداره ازش شکایت کنم-برگه ها را که دیدم ،ای خدااا این که تمامشو باز نیاز گرفته چه توقعی داشته ،اومدم خوندم زنگش زدم اگر نمره واقعیش را میخواهی بدم و اشتباه کردم که زود همون قابل قبول بهش دادم"
ولی مدیر مدرسه نبود دیگه سهمشو همراه با یه کیف فانتزی و یه روسری و تکه پارچه که از کربلا ومشهد تبرک داشتم بردم به نگهبانی اداره دادم که همکارم خانم ک بیاد تحویل بگیره چون از قبل گفته بود از کربلا یه تکه پارچه برام از بی بی شریف تبرک کن
بعد رفتم امور متوسطه گغتم میخوام کامل موظفیم بشه متوسطه یا هنرستان گفتن اصلا امور ابتدایی موافقت نمیکنن و نمیشه چون اونا نیرو کم دارن مخصوصا نیروی خوب را نمیزارن وگرنه اونا موافق باشن مشکلی نیست ،دیگه پیش معاون و امور ابتدایی رفتم که معاون گفت مگه ما چند نیروی خوب تو ابتدایی داریم که شما بخواهی در بیای واصلا نمیشه
ولی من بیشتر بخاطر سه دلیل دوست ندارم دیگه ابتدایی باشم ،یکی اینکه هنوز ارشدم تو حکمم لحاظ نشده و دو سه تومن کمتر هست و روی تمام پرداختیام تاثیر داره ، دیگری بخاطر همین خانم م که تازه شده مسئول ابتدایی و یکی هم کلا حسی نسبت به مدرسمون دیگه ندارم (هفت سال بسه یه جا موندن)
به نظر خودم ، برای حفظ یه ارتباط ،هر فرد باید کم و بیش یه اندازه وقت و انرژی بزارن
اگر یکی از طرفین دید ،طرف مقابل داره منت میزاره یا خیلی کمتر از تو برات وقت میزاره و یا فقط منتظر هست تو بهش سر بزنی و خوب و بد و مشکلاتت براش مهم نیست ،باید تو دلت بگی برو بدرک ،و خیلی زود فاصله گرفت و رفت